-
آیا یک نفر هست ؟
سهشنبه 25 تیر 1392 10:22
میخواهم اقلاً یک نفر باشد که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم ! " ابله / داستایوفسکی "
-
یک نصیحت پدرانه !
دوشنبه 24 تیر 1392 10:31
- بچه چقدر کتاب می خونی ، پدر چشمات در آوردی ، مغرت با این چیزا پر نکن! با دوستات برو بیرون !
-
گفتن یا نگفتن ، مسئله کدام است !
دوشنبه 24 تیر 1392 10:14
حرف نزدن دلهره ای بود و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر ! " ژان کریستوف / رومن رولان "
-
کتابفروش ها
شنبه 22 تیر 1392 16:20
چند روز پیش که طبق عادت رفته بودم تا توی کتابفروشی ها پرسه بزنم ، به کتابفروشی رسیدم که کمی قبل تر برای اولین بار داخلش شدم. اولین بار که رفتم هنوز همه چی سروسامان نداشت و بسته بندی بعضی کتاب باز نشده بود.از سر کنجکاوی هم که شده پرسیدم : تازه شروع به کار کردید یا دارید جم می کنید؟ گفت : تازه شروع کردم. تو تمام مدتی که...
-
تفریق میان عاشق و عشق؛ محال است ، محال
شنبه 22 تیر 1392 11:58
گناهش این بود که خدا را در او دید . گناهش این بود که خدا را معشوق و در معشوق دید . او همه ی حرفش از عشق بود، و گناهش این بود که با همه علم ندانست که در چنان وانفسایی، معشوق که خود عاشق نباشد، قدر " این عشق " بجا نتوان آورد . عشق چیره بر وجود عاشق است و نه الزاما بر معشوق . تفریق میان معشوق و عشق و عاشق شدنی...
-
محرم ترینِ ِ من
چهارشنبه 19 تیر 1392 10:32
... و آدمی مگر چند چشم محرم می شناسد تا بتواند خود را ، روح خود را ، بی پوشش و پرهیز در پرتو نگاهش بدارد؟ چه بسا مردمانی که می آیند و می روند بی که از خیالشان بگذرد که این موهبت نیز وجود داشته است ، موهبتی که انسان نه بس بخواهد ، بلکه احساس وجد کند از این که خودی ترین ، که محرم ترین چشمان عالم در او می نگرند – می...
-
کجاست مرز میان واقعیت و خیال ؟
سهشنبه 18 تیر 1392 09:41
خوندن خوندن خوندن... گاهی تنها راه فرار ازین آدما و اتفاقات دور و برت ه. از دنیای واقعی دور میشی و تا می تونی خودت رو درون قصه کتابا غرق می کنی. یه داستان هرچقدرم پر از اندوه ، مصیبت ، شادی یا ... باشه بازم همه در درون ذهن توئه و فضای کتاب؛ شاید تا چند روزی درگیرش باشی اما واقعیت نداره! این تنها نکته شه ؛ واقعیت...
-
عجب ! ماجرایِ عجیبی ست بودنِ ما
سهشنبه 18 تیر 1392 09:15
به اندازه ی یک فنجانِ قهوه به اندازه ی چند دقیقه، با من نشسته بود از خودش گفت، از قصدِ آمدنش، از چرایِ رفتنش ساده بود و صمیمی لحنی داشت، به گوشِ احساسِ من، بی انتها غریب قهوهاش را خورد، دستم را فشرد و رفت ماجرایِ عجیبی ست بودنِ ما آدم ها یک نفر برایت چند دقیقه وقت میگذارد و به اندازه ی خوردنِ یک قهوه، چشمانت را...
-
تنهای تنها
دوشنبه 17 تیر 1392 11:15
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود... "عباس معروفی / سمفونی مردگان"
-
حتی تو هم برای من نبودی، حتی تو !
چهارشنبه 12 تیر 1392 12:45
برایت خواهم نوشت از ابهام لحظه ها از تردید از حجم مرگ آور نبودنت از کسانی که ردّ میشوند و بوی تو را میدهند شاعرانی که از تو مینویسند و شعرشان را با نام خودشان چاپ میکنند روزنامهها که عکست را درشت میاندازند ، بی من در کنارت برایت خواهم نوشت از حدیث تلخ بغضهای تا ابد از قناعت به یک خاطره ، یک یاد ،یک شب مهتاب...
-
کتاب آیینه ی تمام نمای شخصیت ما
سهشنبه 11 تیر 1392 09:24
یک انسان به وسیلهی کتابهایی که میخواند شناخته میشود. " رالف والدو امرسو ن "
-
بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمی شود
دوشنبه 10 تیر 1392 09:18
بی تو هم میشود زندگی کرد قدم زد، چای خورد، فیلم دید، سفر رفت؛ ... فقط بی تو نمیشود به خواب رفت ! " رضا کاظمی " پ.ن : بازم یه خواب آدم هوایی می کنه!
-
تو باشی ، تنها تو
دوشنبه 10 تیر 1392 09:17
دختران شهر به روستا فکر میکنند دختران روستا در آرزوی شهر میمیرند مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک میمیرند کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانهاش نمیرسد ******* باران باشد تو باشی یک خیابان بیانتها باشد ... به دنیا میگویم... خداحافظ ! " گروس...
-
گفته بودی اما چه سود!
یکشنبه 9 تیر 1392 16:01
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالها هست که از دیده ی من رفتی لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز . دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز . در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز . آتش عشق پس از...
-
قطعه ای از هرکجا
یکشنبه 9 تیر 1392 10:00
سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول می گیرد . " احمد شاملو " ***** چایت را بنوش ! نگران فردا نباش ! از گندمزار من و تو , مشتی کاه میماند برای بادها ... " نیما یوشیج " ***** می دانی؟ یک وقتهایی باید رویِ یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشتِ شیشهیِ افکارت باید به خودت استراحت...
-
هر چه کشــی بکش، مکش باده به بزم مدعی
شنبه 8 تیر 1392 13:19
هر چه کنی بکن، مکن ترک من ای نگار من هر چه بری ببر، مـبر سنگدلی به کار من هر چه هلی بهل، مهل پرده به روی چون قمر هر چه دری بدر، مدر پرده ی اعتبــــار من هر چه کشــی بکش، مکش باده به بزم مدعی هر چه خوری بخور، مخور خون من ای نگار من هر چه دهی بده، مده زلف به باد ای صنم هر چه نهی بنه، منه پای به رهگــــذار من هر چه کشی...
-
ایستگاه
شنبه 8 تیر 1392 13:05
می دونی بهترین جا برای کتاب خوندن اونم تو خیابون کجاست؟ " ایستگاه اتوبوس " . چون هیچ کس کار به کارت نداره و بدون هیچ مزاحمت و متلکی می تونی ساعتها بشینی و کتاب بخونی! تجربه جالبه !
-
حیف است ! حیف
شنبه 8 تیر 1392 12:00
هیچ کس زودتر از من لبخند نمیزند به روی تو حتا بیداری! ** تو میدانی که از مرگ نمیترسم فقط حیف است هزار سال بخوابم و خواب تو را نبینم. "عباس معروفی "
-
بوف مرگ
شنبه 8 تیر 1392 10:31
مرگ! تاریکی ! سنگینی ! باز هم مرگ و باز هم تاریکی و باز هم ... مرگ! چطور درون یک نفر می تونه انباشته ازین چیزا باشه! انگار هیچ دریچه نوری توی وجودش نیست! مدام توی یه منجلاب تیرگی غلیظ دست و پا می زنه و هیچ شاخه خشکی نیست تا بهش اویزون بشه! همه چی مسمومه ! همه چی توی یه یاس ابدی فرو رفته ! مرز بین واقیت و خیال کجاست؟...
-
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی!!
سهشنبه 4 تیر 1392 09:15
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار...
-
تو نیامدی ، عشق شیر شد ، نان دل بیات شد !
یکشنبه 2 تیر 1392 10:39
" عشق شیر شد " عشق شیر شد اهوی دل مرا که دید آهو از میان سینه ام رمید هی دوید و هی دوید و هی دوید ... عشق آخرش به او رسید آهوی دل مرا درید ******** " تو نیامدی " سینه ام : تنور بود عشق : نان داغ خنده ام : آفتاب ناگهان گونه ام : آسمان داغ تو نیامدی ، نیامدی ، نبودن تو باد باد شد وزید آفتاب خنده از...
-
بعضی روزها
یکشنبه 2 تیر 1392 09:56
… این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس می کنم از روز های پیش قدری بیشتر این روز ها را دوست دارم گاهی - از تو چه پنهان - با سنگها آ واز می خوانم وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم ... حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم ......
-
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا
یکشنبه 2 تیر 1392 09:19
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !! ؟ " فردریک براون "
-
مقیم زلف تو شد دل
شنبه 1 تیر 1392 13:34
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید فغان که بخت من از خواب در نمی آید صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش که آب زندگیم در نظر نمی آید قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم درخت کام و مرادم به بر نمی آید مگر به روی دلارای یار ما ور نی به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید وز آن غریب بلاکش...
-
آخه اینم شد زندگی!
شنبه 1 تیر 1392 09:52
هر وقت که لپ تاب روشن میکنم و چشمم به فایل کتاب جدید پائولو کوئلیو می افته ، می خوام بزنم زیر گریه! آخه هر کاری کردم نتونستم بازش کنم ! یه پیغام خطای خیلی مسخره میده! وقتی تیکه تیکه توی فیس بوک نوشته هاش می ذاره حسابی دلم آب میشه که زودتر بخونمش اما لعنت به این تکونولوژی که گاهی خیلی آدم اذیت میکنه! آخه اینم شد...
-
دوستان ما
پنجشنبه 30 خرداد 1392 09:46
د ر یک کتابخانه صدها دوست عزیز اطراف ما هستند که توسط یک افسونگر در جعبه های چرمی و کاغذی زندانی شده اند. " رالف والدو امرسون "
-
برای ستایش تو بهشت جای حقیری ست!
پنجشنبه 30 خرداد 1392 09:44
مگر نمی گویند که هر آدمی یک بار عاشق می شود؟ پس چرا هر صبح که چشم هات را باز می کنی دل می بازم باز؟ چرا هربار که از کنارم می گذری نفست می کشم باز؟ چرا هربار که می خندی در آغوشت در به در می شوم باز؟ چرا هر بار که تنت را کشف می کنم تکه های لباسم بال درمی آورند باز؟ گل قشنگم ! برای ستایش تو بهشت...
-
حال دل با تو گفتنم
سهشنبه 28 خرداد 1392 16:25
حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است طمع خام بین که قصه ی فاش از رقیبان نهفتنم هوس است ... خاک راه تو رفتنم هوس است
-
همیشه رفتن ها ، خاطرات رو بر می گردونه!
سهشنبه 28 خرداد 1392 13:54
حدود چند دقیقه پیش با خبرم شدم که خانم " فهیمه رحیمی " فوت کردن. نویسنده ی کتابای مثل : پنجره ، تاوان عشق ، بانوی جنگل و کتابای زیاد دیگه ای که همه شون رو نخوندم اما به چشم دیدم. برای من این نویسنده دری بوده به دنیای رمان های عاشقانه. اولین عاشقانه ای که ازش خوندم " بانوی جنگل " بود. رویا و حسی رو...
-
ایران باستان : آفرینش سوم در آیین مانوی
یکشنبه 26 خرداد 1392 12:00
آفرینش سوم ( آفرینش انسان و رهایی او ) : در این دوران زمان آفریده می شود و خورشید و ماه و زمین به گردش در می آیند . نخست نریسه ایزد (یک) خوانده می شود که مظهر کمال زیبایی ایزدی است. او خود، دوشیزه ی روشنی (دو) را می آفریند که گاه به گونه ی دوازده دوشیزه ظاهر می شود. نریسه ایزد و دوشیزه روشنی خویشتن را برهنه به رهبران...