-
پدر آسمان ، مادر زمین
شنبه 6 مهر 1392 16:07
نوشته قبلی م باعث شد به فکر گذشته هایی که باعث شد من تو مسیر کتاب باشم ، بیافتم.تا اونجایی که یادم میاد اولین کتاب رو تو دست مامانم دیدم.البته منظورم این نیست که خیلی آدم کتاب خونیه اما کسی که خیلی به یادگیری اهمیت میده! کتابای بابام هم جزء اولین کتابایی بود که بهشون دستبرد زدم ! " علل گرایش به ماتریالیسم "...
-
شعر و پدر و صبحانه
پنجشنبه 4 مهر 1392 10:10
در کارگه کوزه گری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش ناگاه یکی کوزه برآورد خروش کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش " خیام " پ.ن: صبح سر صبحونه بابام کلی شعر مهمونم کرد! این بشر( بابام ) مثل اقیانوس ناشناخته ست !
-
شک
سهشنبه 2 مهر 1392 09:42
اعتقادی که هیچ جای شکی باقی نمی گذارد ، اعتقاد نیست ، خرافات است! " خوزه برگامین " پ.ن: امان از اون لحظه ای که شک به جان اعتقادات آدم بیافته ! بنیان های آدم می لرزونه !
-
ابدیت
سهشنبه 2 مهر 1392 09:42
از آخرین باری که عاشق شده ام دیگر نمرده ام " کیکاووس یاکیده "
-
عمری بسیار باید
یکشنبه 31 شهریور 1392 12:22
خوندن کتابای اساطیری هیجان خاصی داره.دیروز که خوندن کتاب اساطیری چینی رو شروع کردم ، یه خرده برام سخت بود چون زیاد با اسامی و مکان جغرافیای و عقاید و هنرهای دستی و ... آشنایی ندارم. بیشتر خونده های من درباره این دوره تاریخی مربوط به بین النهرین و ایران ونهایتا سوریه و تا حدودی یونان است . مورد خیلی جالب شمایلی که در...
-
بانو
یکشنبه 31 شهریور 1392 11:07
ای بانـــو! بیا حواسمان را پرت کنیم مال هرکس دورتر افتاد عاشق تر است. اول خودم ، حواسم را بده تا پرت کنم... " کیکاووس یاکیده " پ.ن : کتاب " بانو " کیکاووس رو یکی از دوستان بهم داد تا بخونمش. نوشته هاش دوس دارم. هنوز وقتی کتابفروشی میرم با اینکه میدونم این کتاب پیدا نمیشه اما بازم سراغش میگیرم و...
-
تو نیستی که ببینی
شنبه 30 شهریور 1392 13:55
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است تو از بلندی ایوان به باغ می نگری درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند تمام گنجشکان که در نبودن تو مرا به باد ملامت گرفته...
-
من بیشتر توام یا تو من ؟
شنبه 30 شهریور 1392 10:04
این که هروقت خودم را در آینه میبینم یاد تو میافتم یعنی چقدر عاشق توام؟ کجای تنم دنبالت بگردم که نباشی؟ سبز آبی کبود من! کجای چشمهام تعبیه شدهای که همواره هستی؟ کجای سینهام به خواب رفتهای که همیشه بیداری؟ کجای آینهها خانه کردهای که سرگردانی؟ بگو... کجا؟ اگر نیستی چرا من راه میروم مینویسم حرف میزنم میخندم؟...
-
به همین سادگی
شنبه 30 شهریور 1392 09:59
به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد . نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید . همین جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد . سال بلوا - عباس معروفی پ .ن : مرسی از دوست عزیز ، امین برای فرستادن این نوشته !
-
او بود ، او نبود !
چهارشنبه 27 شهریور 1392 11:00
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل و در میان ما صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود او بود در مقابل چشم ترم ولی آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت با روی زشت زیور گوهر نکو نبود اشکش...
-
دلبسته ی وابسته یا وابسته ی دلبسته ؟!
سهشنبه 26 شهریور 1392 15:10
خیلی به کریستف عادت کردم! یه روز که نمی خونمش دلم براش تنگ میشه! همزمان دارم باهاش چیزای مشترکی رو تجربه میکنم! آدمیزاد موجود عجیبی ه ! به همه چی یا دلبسته میشه یا وابسته !
-
اگر گم ت کنم ... وای من !
یکشنبه 24 شهریور 1392 10:47
دیگر گمت نمیکنم وگرنه راه میافتم شهر به شهر زنگ خانهها را میزنم و میپرسم : عشق من اینجاست؟ " عباس معروفی "
-
وحشی من !
شنبه 23 شهریور 1392 10:10
آتش دیوانه است وقتی بگیرد رحم نمیکند دودمان آدم میسوزد دود میشود و تو نه دیوانهای نه مستی همینی که هستی آتش را هم دیوانه میکنی وحشی! موهات را همیشه باز بگذار. " عباس معروفی "
-
هستی یافتن ، بودن
پنجشنبه 21 شهریور 1392 10:10
در دشت به دنیا آمدم و غیر از آن چیزی نمی شناسم. برایم تعریف کرده اند که در حدود دو سالگی ، خودم را نزدیک پنجره کشاندم تا تماشا کنم. آن فضای ساخته شده از بتون سیاه که لایه ضخیمی از قیر آن را پوشانده بود ، با آن روشنی های قرمزش که به دیوار می افتد، ظاهرا در من اثر گذاشت . با این همه می گویند که من بدون هیچ واکنشی به آن...
-
کلمه کلمه کلمه کلمه کلم کل ک ...
یکشنبه 17 شهریور 1392 15:18
اَه لعنتی ! کلی حرف درباره یه نویسنده داری که بزنی اما نه می تونی افکارت جمع و جور کنی ، نه کلمات کمکت می کنن ! فکر کنم آخرشم بی خیالش بشم تا زمانش فرا برسه ! واقعا آدما چطوری مفاهیم مهم زندگی رو توی کلمات خلاصه می کنن ؟!!
-
ای همه من
یکشنبه 17 شهریور 1392 09:49
معلوم دلی و مجهول چشم... ای همه من ! " حسین پناهی "
-
کدامین یک؟
شنبه 16 شهریور 1392 10:09
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگتر ! فقط میدانم در آغوش منی بی آن که باشی و رفتهای بی آن که نباشی " عباس معروفی "
-
چند روایت معتبر از عشق
شنبه 16 شهریور 1392 09:33
گفتی دوستت دارم و رفتی.من حیرت کردم.از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و وغربت و تنهایی و شاید عشق.با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت.گفتم عشق را نمی خواهم.ترسیدم و گریختم.رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود. جای خلوتی بود.وسط نیستی. گفتی : هستم. نگریستم, اما چیزی...
-
یقینی روشن
پنجشنبه 14 شهریور 1392 09:31
پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده، تردید مبهمی را به یقینی روشن تبدیل می کند: عاشق شده ای . چند روایت معتبر/ مصطفی مستور
-
زمان
چهارشنبه 13 شهریور 1392 12:54
چقدر زمان باید از خرید کتابی بگذره تا وقت مناسب برای خوندنش برسه؟! روح آدم بدون اینکه حتی متوجه بشی چقدر تغییر می کنه ! مفاهیم کم رنگ و پر رنگ میشن یا حتی معنای جدیدی به خودشون میگیرن !
-
ای بابا !
چهارشنبه 13 شهریور 1392 10:48
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی!!! پ.ن : حکایت بعضی آدمای دور و اطراف م . انصافا در عجبم !
-
پس از هر طوفان
یکشنبه 10 شهریور 1392 10:03
خیلی جالبه .الان به قسمتایی از داستان ژان کریستف رسیدم که نویسنده اسمش گذاشته " سرکشی " ! هم زمان با اون دارم کتاب " اندوه ماه " آرش حجازی رو می خونم که داستان اونم بر هم زدن قوانین دنیای شخصیت اصلیه! در حال حاضرم خودم افکار بهم ریخته ای دارم که تا سه – چهار صبح بیدار نگه می دارتم ! خدا آخرعاقبتم...
-
سنفونی پاستورال ی که به هدر رفت!
پنجشنبه 7 شهریور 1392 12:19
داستان " سمفونی پاستورال " آندره ژید بن مایه خوبی داره . به نظرم اگه یه کمی بیشتر داستان بسط می داد و اینقد سریع و اجمالی از اتفاقات و حالات روانی شخصیتها و یا حتی شخصیت اصلی نمی گذشت ، می تونست یه رمان ماندگار ترخلق کنه! شخصیتها اون عمق لازم رو ندارن. آدم زیاد باهاشون ارتباط بر قرار نمی کنه چون خیلی زود از...
-
گفتگویی جانانه
پنجشنبه 7 شهریور 1392 10:47
خواندن همه ی کتابهای خوب مانند گفتگو با بهترین ذهن های قرون گذشته است. " رنه دکارت " پ.ن : شدیدا با این حرف موافقم البته نه محدود به قرون گذشته !
-
کمونیست ، بلشویک ، حزب کارگر و ...
چهارشنبه 6 شهریور 1392 13:05
خوندن نمایشنامه " مادر " اثر برشت تموم کردم. خب صادقانه باید اعتراف کنم با وجود اینکه اصلا از موضوعات سیاسی و انقلاب بلشویکی روسیه و کمونیسمت خوشم نمیاد، ازین داستان خوشم اومد. چون دقیقا روند رشد یه زن مسن عامی و بی سواد رو نشون میده که درگیر حزب کارگر میشه و گاها با کلام خود مردم رو به آگاهی نسبت به وضعیت...
-
مرغ تماشا و اندیشه
چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:37
جغد به خدا گفت : آدم هایت من و آوازهایم را دوست ندارند و خدا گفت : آوازهای تو بوی دل کندن میدهند و آدم ها عاشق دل بستن اند دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ تو مرغ تماشا و اندیشه ای !! و آنکه می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمیبندد دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو...
-
طلوعی دوباره
سهشنبه 5 شهریور 1392 10:06
امروز جلد اول کتاب " ژان کریستف " رو تموم کردم. همه چیز از گهواره کریستف شروع شد .برعکس اکثر داستانها که از میانه زندگی شخصیت وارد میشی و ادامه میدی. این سرگذشت از ابتدایی ترین جای ممکن شروع شد به همراه همه احساسات ، وقایع زندگی ، همه ناکامی ها ، رنج ها ... .کتاب جایی به پایان میرسه که کریستف در حضیض ترین...
-
اسلحه
سهشنبه 5 شهریور 1392 09:28
ای آنکه گرسنگی می کشی ، کتابی به دست بگیر این خود سلاحی ست. " برتولت برشت "
-
چنگ بی جنگ !
یکشنبه 3 شهریور 1392 11:17
توس: تو این ترفند می خوانی؟ - نه ! تو را یاد از وی نمانده بود سهراب ، و به ناله نمی خواندیش ، اگر تو را به چنگ آمده بود بی جنگ ! باشد به نوشدارو بمانی سالها تا سپید مویی خویش ، و زنانی ببینی که همان گاه که بی جنگ به چنگ آیند ، از یاد رفته اند! " سهراب کشی " بهرام بیضایی پ.ن : توس این حرف رو درباره گُرد آفرید...
-
گنج های نامکشوف
یکشنبه 3 شهریور 1392 09:54
گاهی آدم خودش سرزنش می کنه که چرا زودتر سراغ یه نویسنده نرفته! نویسنده ای که تو با خوندن اولین کتابش عاشقش میشی. الان من یه همچین حسی رو نسبت به بهرام بیضایی دارم.از خوندن نوشته هاش حسابی هیجان زده میشم دوست دارم بلند بلند بخونمشون با همون حس و حالی که داره.